گفتگو با علیرضا رجایی
دیدار و گفتگو با علیرضا رجایی برایم تجربه ای شگرف بود.با همان متانت همیشگی اش به سوالاتم گوش فرا می داد و پاسخش می گفت...در طول مصاحبه ام با او که با محوریت نسبت دانشگاه و سیاست انجام گرفت گریزهایی به فضای امروز جامعه ایران زده شد که مرا در بحثی چالشی با وی فرو برد...
امیدوارم به زودی خلاصه ای از این گفتگو را بر روی وبم به نمایش بگذارم...

مرگ اندیشه؟ اندیشه نمی میرد
فکر می کنم اکنون که دوروز از توقیف روزنامه شرق می گذرد بهتر می توان به صحنه نگاه کرد:صحنه ای که دیگر شرق را در بین خود ندارد...
روزنامه شرق در طول سالهای انتشارش همواره به خواننده ثابت کرد که در کنار رعایت اصول حرفه ای و درج اخباری که شاید خیلی از روزنامه ها توان نگارشش را نداشتند،پایبند به اخلاق مطبوعاتی است و بیهوده با آبروی کسی بازی نمیکند.شرقی که من و خیلی ها هر روز می خواندیمش انتظار جامعه ایران را از یک روزنامه بالا برد.بعد از شرق دیگر تمامی خوانندگان نوعی دیگر به روزنامه ها نگاه می کنند و هر روزنامه ای را نمی پسندند زیرا تجربه شرق را دیده اند...دیگر مخاطب را به آسانی نمی توان ارضاء نمود و دیگر...
هرچند خود من بخش زیادی از موضع گیری ها و اقدامات شرق را نمی پسندیدم و بعضی کارهایش را مماشات بیش از حد می دانستم،اما دوست داشتم که همچنان بماند و برای مردم بماند...توقیف یک روزنامه به محاق توقیف بردن یک اندیشه است،اما مرگ آن نیست.اینگونه میاندیشم که در فضای اطلاع رسانی ایران ،ما امروز با یک ترافیک و نه بن بست روبرو هستیم و ترافیک هم باز شدنی است...

بر فراز دماوند...
بالاخره بعد از مدتها آرزو دیروز موفق شدم بر فراز قله دماوند قدم بگذارم..واقعا شکوهمند بود...احساس فردی را داشتم که هدف بزرگی را در نظر گرفته و به آن دست یافته است...در کنار من البته مردان و زنان زیادی بودند که به افتخار من نائل آمده بودند.گروه های انسانی را می دیدم که در برابر عظمت دماوند ایستاده بودند و سرود ای ایران را زمزمه می کردند...انسجامشان ستودنی بود...
هم اکنون که به صعود به دماوند می اندیشم با خود می گویم که چه خوب است که ما همواره اهداف بزرگی را برای خود تعریف نماییم و به دنبال دستیابی به آن حرکت کنیم..چه در این صورت است که این دستیابی شیرین و دوست داشتنی می نماید...

در حاشیه تکذیب دیدار مصباح و هاشمی
روزنامه شرق چه هدفی را دنبال می کند؟
واقعا دیگر خسته شده ام.از بس از هاشمی و مصباح شنیدم. یک روز از تحریک روحانیون از سوی مصباح خبر می رسد که نامه های تحریک آمیز به هاشمی به تایید مصباح می رسد...روز دیگر یکی از نمایندگان مجلس خبرگان از خوشوبشه هاشمی و مصباح در حاشیه مجلس خبرگان خبر می دهد و اینکه این دو نفر اصلا اختلافی با هم ندارند و... امروز هم دفتر مصباح این مطلب را تکذیب می کند که چه کسی گفته این دو نفر با هم دیداری کرده اند و...واقعا امروز که شرق را دیدم تاسف خوردم که تیتر یک یک روزنامه پرتیراژ داخلی هم به این موضوع اختصاص یافته و اتفاقا سرمقاله این روزنامه نیز به تحلیل این موضوع پرداخته است...سوالی که برایم پیش آمد این بود که در این مملکت نفرین شده واقعا هیچ اتفاق مهمی روی نمی دهد که این موضوع تیتر یک روزنامه می شود؟تکذیب دیدار هاشمی و مصباح آخر چه دردی از این ملت دوا می کند؟آخر به ما چه که این دو بزرگوار!به هم خوشوبش کرده اند یا نکرده اند؟دلم برای مردمم و کشورم می سوزد که این مسائل به عنوان دغدغه روز مطرح می شود...نمی دانم هدف روزنامه شرق مظلوم نمایی برای خاتمی است و یا...؟

تفاوت انسان و حیوان...
حتما شنیده اید که آیت الله مشکینی رییس مجلس خبرگان رهبری در افتتاحیه آخرین اجلاسیه این مجلس با اشاره به تفاوتهای انسان و حیوان گفته اند:یکی از تفاوتهای انسان و حیوان این است که حیوانات دهان خود را به سمت غذا می برند ولی انسان ها غذا را به سمت دهان خود میآورند...سوالی که برای من پیش آمده این است که این مباحث را با مجلس خبرگان چه کار؟از طرف دیگر خیلی از حیوانات هم وجود دارد(مثل فیل و میمون) که غذا را به سمت دهان خود میاورند و اگر چنین باشد این تناقض را چگونه باید حل نمود؟!!!

آنجا همه بودند...
امروز برای شرکت در مراسم شب هفت مهندس موسوی به حسینیه خوئینی های مقیم تهران رفتم.در بدو ورود به مسجد دوربین داخل کیفم را از بیم اینکه نکند عکسی بگیرم و از آن سو ء استفاده کنم با احترام!از من گرفتند و سپس مرا به داخل هدایت کردند.با دیدن مهندس اما به سرعت دلخوری ام را فراموش کردم و به سراغش رفتم.به گرمی دستانم را فشرد و از حضورم سپاسگذاری کرد...حدود دو ساعتی در حسینیه بودم و به چهره ها که نگاه می کردم با خود می گفتم بابا دست خوش!همه مجلس چندی را در زندان اوین سپری کرده اند و با مهندس همدردند شاید هم همین همدردی آنها را به مسجد کشانده بود:از ناصر زرافشان گرفته تا محسن کدیور و عبالله نوری و از عمادالدین باقی گرفته تا زندانیان ملی مذهبی ...تا اینکه انتهای مجلس فرا رسید...در پیاده رو با فریبا داوودی مهاجر گرم صحبت بودم که مهندس را باز هم تحت الحفظ آوردند و بردند...گویا او را ابتدا به بهشت زهرا می بردند و سپس به زندان اوین...دیدن چهره مهندس موسوی برای من و بسیاری دیگر از دوستانم درد آور بود...وقتی فکرش را می کنم که انسان در زندان باشد و پدرش در دوری او نقاب در چهره خاک فرو کند و تازه اجازه حضور در مراسم پدر را هم به انسان ندهند تازه حال مهندس را می فهمم...








